خرید بک لینک

آگاپه

مادر مهربونم

بعد از دوسال و نیم مبارزه با یه گردالی بدخیم، علیرغم تمام امیدمان، باید تسلیم میشدیم، باید آماده میشدیم، باید می پذیرفتم سرنوشت را، باید رضایت میدادیم به رفتنش بخاطر خودش که داشت اذیت میشد و تمام این مدت گفت شکر! .

( یادم نمیاد اسم اون فیلم را که در مورد سرطان مادرش بود و بچه با یه درخت در تصوراتش همدم شد . آخر فیلم معلوم شد درختها همون نقاشی های مادرش بودند)

الان دلتنگشم بیشتر از همیشه. واقعا خدا خیلی ماها را دوست داشت که اجازه داد توی زندگیمون یکی از فرشته هاش را ببینیم و از این بابت شاکریم.

نزدیک دوماهه غروب جمعه دلگیرتر از همیشه است . به وقت رفتنش.

ماه رمضان افطار و سحر هر شب و روز به یادش هستیم صفای زندگی مان.

برچسب: نویسنده: فاطمه عباسیان تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 23:11

صفحه بندی